نمایشنامه اودیپ شهریار و بررسی آن
یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان پانصد قبل از میلاد مسیح در یونان باستان فردی است به نام سوفوکل که تالیف صد وبیست نمایشنامه را به او نسبت می دهند؛ یکی از نمایشنامه هایی که از این نویسنده به ما رسیده است نمایشنامه اودیپ شهریار است؛ که از بهترین آثار ادبی جهان محسوب می شود.
سوفوکل آن را از یک افسانه یونانی اقتباس کرده است. افسانه بدین قرار است: دودمان لابدسیدها از آگنور و کادموس گرفته تا لائیوس و ادیپوس به نفرین خدا یان گرفتار است. اینان همه به مرگی جانکاه می میرند.
نمایش اینچنین آغاز می شود.مردم شهر تبای دچار طاعون شده اند و برای رفع این مشکل به نزد شهریار خود ادیپ آمده اند تا او مشکل آنان را حل کند. ادیپ کروئون را به معبد آپولون فرستاده تا علت این طاعون و رفع آن را جویا شود. کرئون به ادیپ می گوید: «پس، پاسخ و فرمان آشکار خداوند ما فویبوس آن است که چیزی پلید، در زمین ما زاده و پرورده شده است، زمین ما را آلوده است. باید آن را برانیم تا ما را تباه نکند.» قبل از اینکه ادیپ، شهریار سرزمین تبای شود؛ شهریار سابق بوسیله راهزنان کشته شده بود و حال آپولون راز رهایی شهر را از طاعون این می داند که« داد از خونی ناشناخته بستانیم» باید قاتل شهریار پیدا شود، کشته گردد و یا از شهر رانده شود تا مردم شهر تبای از طاعون رهایی یابند. اودیپ بخاطر عشق فراوانی که به مردم شهر داشت فرمان می دهد هر کسی که این عمل را انجام داده خود را معرفی کند و قول داد تا جز به راندن او از شهر خشم دیگری براو نگیرد ولی سکوت سراسر شهر را فرا می گیرد و کسی پاسخی و یا نشانه ای از قاتل شهریار نمی گوید پس ادیپ غضبناک می شود و بدترین نفریها را برای آن فرد و کسی که او را پنهان کرده باشد می فرستد:« اما اگر نمی خواهید به زبان آیید، و آشکار شود که مردی از ترس، خویشتن یا دیگری را در پرده داشته است، من از هم اکنون فاش می گویم که خون او تباه است. در سراسر سرزمینی که من فرمانروای آنم او را – هرکه باشد- از پناه به دیگری یا مصاحبت کسی نصیبی نیست، حق نیایش و قربانی یا مراسم تطهیر را از او دریغ می دارم. همزمان هاتف پوتیا از هر سرایی رانده باد، پلشت و گجسته باد، اینچنین خدا و مرده، هر دو را سپاس داشته ام. این است نیایش خطیر من: خونی ناشناخته به سبب کردار شرمبار خود با داغ ننگ و در روزهای آخرین حیات بی غمگسار باد! و اگر همداستانی داشت، او نیز چنین باد! نیز این نفرین را بر خود نمی بخشایم: که اگر دانسته خانه من یا خانه دل من، آن مرد تبهکار را به خود خواند، برمن باد تمامی آنچه که بر دیگران روا داشته ام. این بر شماست که هشدارید تا وظیفه ای که در قبال خویشتن و خدایان و سرزمین بلازده دردمندان دارم، نیک به فرجام رسانم. » اما شوق دانستن در ادیپ فوران می کند واین آتش شعله ور می گردد تا حتما قاتل لائیوس (شهریار پیشین تبای) را پیدا کند. بنابراین به سراغ تیرزیاس پیش گوی پیر و کور شهر می فرستد تا او بوسیله قدرتی که از جانب آتنه دارد بتواند آن فرد را معرفی کند. اما تیرزیاس از گفتن حقیقت طفره می رود و نمی خواهد حقیقت را بازگوید تا اینکه اودیپ او را وادار به حرف زدن می کند.« ولی من می گویم و بی محابا اندیشه ام را بر ملا می کنم. من می گویم که تو از آغاز تا فرجام در توطئه دستی داشته ای مگر در انجام آن کار. و اگر چشمهای بینا می داشتی می گفتم که دستهای تو، و تنها از آن تو، آن کار را کرده است.» و تیرزیاس بعد تهمتی که اودیپ به او می زند. حقیقت را فاش می گوید:« چنین می گفتی؟ پس بشنو تا بگویم. تکفیر و نفرینی که بر زبان تو رفت، خود برتو فرود آمد. از امروز با من یا هیچ آدمیزاد دیگری در اینجا سخن مگو. توئی آن گجسته که این سرزمین را آلوده است.» پیشگویی این است که اودیپ قاتل لائیوس می باشد. ادیپ خشمگین می شود و لی به کرئون مضنون می گردد که کروئن برای تصاحب تخت پادشاهی از مسئله طاعون بر علیه اودیپ و نفع خود سود جسته است و تیرزیاس نیز همکار و همدست اوست؛ اما کرئون این افکار اودیپ را پوچ می داند و رد می کند ولی اودیپوس قصد کشتن کرئون را دارد تا اینکه شهربانو یوکاسته همسر اودیپ و خواهر کرئون دخالت می کند و کرئون را نجات می دهد.
شهربانو به اودیپ می گوید که نباید حرفهای پیشگویان را جدی بگیرد زیرا «هیچکس را بر اسرار آسمانی وقوف نیست. هاتفی از جانب فوبیوس ، نه ، بلکه از جانب راهبانش به لائیوس چنین گفت که او به دست فرزند خویش -فرزند من و او- کشته خواهد شد. آنگاه چه پیش آمد؟ همچنان که همه می دانند لائیوس در آنجا که سه راه از سه جانب به هم می رسند به دست راهزنان بیگانه کشته شد. اما آن کودک سه روزه بود که مچ پاهای او را به میخ کوبیدند و نه به دست وی بلکه به دست دیگری به کوهستان بی آدمیزادی افکنده شد تا بمیرد. بدینسان کار آپولون ناانجام ماند. فرزند پدر خود را نکشت و پدر با وجود ترس بسیار، کشته شد- اما نه به دست فرزند. چنین بود هشدار پیامگزاران. پس چرا باید حتی یکدم دل مشغول داشت؟ در فرصتی مناسب خدا خود به ما خواهد نمود که چه می خواست.» سخنان یوکاسته راجع به کشته شدن لائیوس اودیپ را یاد اتفاقی که قبل از ورود به تبای داشت می اندازد و راز کشته شدن لائیوس به دست اودیپ در خلوتگه یوکاسته فاش می شود:« پدر من پولیبوس از مردم کورینتوس بود و مادرم مروپه اهل دوروس. در آنجا بنام و افتخار بزرگ شدم تا آنکه چیزی شگفت رخ نمود – چیزی غریب- گرچه شاید من آن را بیش از آنچه می بایست به دل گرفتم. روزی بر سر میز، مستی مست، گستاخی کرد و گفت که من پسر پدرم نیستم. من بدرد آمدم، اما در آن زمان تا آنجا که می توانستم به خاموشی رنج کشیدم. روز دیگر به پدر و مادرم روی آوردم و خواستم تا حقیقت را بگویند. آنان سخت بر آشفتند که چگونه کسی یارای چنین ناروائی دارد. من آرام گرفتم ولی به هر تقدیر زخمی بر جای بود. و چنین سخنانی بزودی دهان به دهان می گردد. آنگاه پنهان از پدر و مادر به پوتیا رفتم پرسشی کردم و شگفت زده از پاسخ باز آمدم زیرا آنچه شنیدم افسانه وحشت و شوم بختی بود. شنیدم که چگونه باید همبستر مادر شوم سلف زاد و رود ناخلف خویشتن گردم و پدر خود را بکشم – به حریم بنی آدم تجاوز کنم. از این روی گریختم و ستارگان را میانه خود و کورینتوس نهادم که هیچگاه به وطن باز نگردم تا هرگز چنین ناسزائی رخ ننماید. سپس در راه سفر بدانجائی نزدیک شدم که پادشاه شما جان سپرد. همسر من بشنو حقیقت این است که گفتم.وقتی بدانجا رسیدم که سه راه به هم می پیوندد، منادئی دیدم و در پس او گردونه ای بسته به اسبی که مردی، درست آنچنانکه گفتی در آن نشسته بود. رهنمای بدرشتی خواست تا از راه کناره کنم، و خداوند بزرگوارش با فرمانی بی چون و چرا با وی همزبانی کرد.گردونه بان مرا به سوئی افکند ومن چون خشمگین بودم او را زدم، پیرمرد دید و به انتظار خم شد تا از کنار وی بگذرم. آنگاه دست افزار دوشاخه گردونه بان را چون سلاحی برداشت و بر سر من کوفت پاداش این جسارت وی بسی گران بود. چوبدست در این دست راست به تندی آذرخش فرود آمد، به سر از گردونه در افتاد و جمله آنان را کشتم.» زیرا نه راهزنان بلکه اودیپ بر سر آن سه راهی قبل از اینکه وارد شهر تبای شود با شهریاری که سرری در دست داشت برای نیایش و همراه چند تن سرباز به سمت معبد آپولون می رفت در گیر شد و غیر از یک نفر پادشاه و سربازان راکشت. سپس به سمت تبای حرکت کرد. در نزدیکی تبای با هیولایی به اسم ابوالهول که بالهای عقاب و بدن شیر و سر انسان داشت مواجه شد. او(ابوالهول) از کسی که می خواست وارد شهر شود سئوالی می کرد( آن چیست که در بامداد چهار پا دارد؛ در نیمروز دو پا و در شب هنگام سه پا؟) اگر جواب درست را می داد می توانست بروند و در غیر این صورت کشته می شد. هیچکس نتوانسته بود سئوال ابوالهول را بگوید و اودیپ جواب را می گوید( انسان) و آن هیولا نابود می شود. خبر مرگ شهریار توسط آن فردی که گریخته بود به شهربانو و مردم گفته می شود و خبر مرگ ابوالهول توسط اودیپ، در شهر پراکنده می گردد. مردم اودیپ را بعنوان شهریار خود می پذیرند و شهربانو را به همسری او در می آورند. آن مردی که خبر مرگ لائویس را به شهربانو داده بود از شهربانو اجازه می خواهد تا دیگر در دربار نباشد.
پس زمانی این راز به یقین می نشیند که ملازم شهریار(لائیوس) در مورد قاتل یا قاتلین لائیوس واقعیت را بگوید. وچون سرشت حقیقت جوی اودیپ نمی گذارد که او از واقعیت دور بماند با توجه به مخالفتهای یوکاسته او ملازم لائیوس را به دربار خود می خواند. در همین زمان پیکی خبر مرگ پدر اودیپ (پولیبوس) را می آورد. پس حرف پیشگویان درست نبوده است زیرا پدر به دست فرزند کشته نشده است «پس آتش پوتیا و هاتفان و پرندگان غیبگو که غریوشان از آسمان به گوش می رسد چه شد؟ من باید پدرم را می کشتم، اکنون او در گور خفته است و این من که دست به هیچ سلاحی نیاخته است...» ولی پیک ماجرای تازهای را آغاز می کند او از رازی تازه سخن می گوید پیک به اودیپ می گوید که پدر واقعی تو پولیبوس نبوده بلکه« من بودم که تو را به وی دادم» تو را در جنگلهای کیتاریون از چوپانی گرفتم که یکی از مردان لائیوس بود. کنجکاوی برای یافتن حقیقت در اودیپ بیداد می کند یوکاسته را وامی دارد تا آن چوپان را معرفی کند و در نهایت چوپان یا همان ملازم شهریار، و پیک رو در روی هم قرار می گیرند و راز فاش می گردد؛ زمانی که کودک به دنیا می آید هاتفان به لائیوس می گویند که این کودک پدر خود را خواهد کشت و با مادر خود ازدواج خواهد کرد؛ پدر برای این که این پیشگویی به انجام نرسد دستور می دهد پای کودک را میخ کنند و آن را به ملازم می دهد تا در جنگلهای کیتاریون فرزند را رها کند تا بمیرد ولی ملازم کودک را به چوپانی از سرزمین کورینتوس می دهد و چوپان نیز آن کودک را به پولیبوس شهریار کورینتوس که فرزند نداشت می دهند که آنان اسم او را اودیپ( سوراخ پا) می گذاراند و او را بزرگ می کنند. « افسوس ! همه بر ملا شد! رازی در پرده نماند. آه، روشنایی خورشید، باشد که هرگز ترا باز نبینم. زیرا آنچنانکه خود را می یابم، در زاد و رود خویش گنهکارم، در زناشوئی گنهکار و در ریختن خون گنهکارم.»آری اودیپ فرزند لائویس و یوکاسته است اوست که پدر خود را کشته و با مادر خود ازدواج کرده و چند فرزند به دنیا آورده که هم فرزندان و هم برادر و خواهران اویند.
شهربانو یوکاسته بعد از برملا شدن راز خودکشی می کند و اودیپ خود را در کنار جسد او کور می نماید. « گمان ندارم که از این بهتر کاری می توانستم کرد. چگونه در جهان مردگان با چشمان بینا می توانستم پدر یا مادر شوم بختم را بنگرم و حال در حق این یک گناهی چنان زشت کردم که حتی مرگ نمی تواند پادافره آن باشد. » و اودیپ همان گونه که خود نفرین کرده بود و پیشگویهای تیرزیاس نیز بر آن مدعی بود در دنیای تاریک و عمیقی که خود برای خود آفریده بود شهر تبای را ترک کرد.
ترس، فرار، عشق به دانایی سه عاملی است که سرنوشت اودیپ را رقم زد. زمانی که کودک به دنیا می آید هاتفان به لائیوس می گویند که فرزند قاتل پدر است و همسر مادر ؛ لائیوس بعد از اطلاع از این موضوع و ترس از سرنوشتی که در آینده شاید دامن گیر او شود دست به پیشگیری می زند واز روی ترس فرزند را نه به دست خود بلکه به دست فردی دیگر می سپارد تا او آن را بکشد؛ چوپان از روی ترس فرزند را نمی کشد چون جرات کشدن انسانی را ندارد. پس فرزند پا به میخ (اودیپ) همچنان زنده می ماند تا سرنوشت او را به راهی که باید برود هدایت کند.
اودیپ در جوانی از سرنوشت خود با خبر می شود و می ترسد که مبادا گرفتار این سرنوشت شود ولی مانند پدر حقیقی خود که می خواست اودیپ کشته شود او دست به خودکشی نمی زند ؛ پا به فرار می گذارد تا از خود و سرنوشت خود فرار کند. غافل ازاینکه این فرار و این ترس از سرنوشت او را به دام خدایان نزدیک تر می کند و در دام آنها گرفتار می سازد؛ بی آنکه اطلاعی داشته باشد سالها زندگانی خود را بدین شکل سپری می کند. هر دوی آنها یعنی پدر و پسر از سرنوشت فرار می کنند.آنها نمادهای انسان فانی هستند که در مقابل قدرت خدایان تاب ایستایی ندارند و تنها راه حل را فرار می دانند. اگر لائیوس با اطلاعی که از آینده داشت فرزند را بزرگ می کرد باز هم این سرنوشت گریبان او را می گرفت؟ اگر اودیپ درنزد ناپدری و نا مادری خود می ماند باز همین سرنوشت گریبان او را می گرفت؟ ترس انسان را کور می کند دیگر آنها نمی توانند با منطق و دانایی تصمیم بگیرند و این برگ برنده ایست در دست خدایان برای انسان فانی تا بر او غالب شود. خدایان با شناختی که از انسان دارند سرنوشتی را برای او رقم می زنند و برای اینکه به مقصودی که می خواهند برسند نایل شوند توسط هاتفان که رابطی بین انسان و خدایان است انسان را از سرنوشت او با خبر می کنند زیرا می دانند که ترسی که در وجود آدمیست عقل او را زایل می سازد پس بهترین راه برای رسیدن به مقصود اطلاع انسان از سرنوشت خویش است. زیرا هم لائیوس وهم اودیپ انسانهای دانایی هستند ولی ترس از سرنوشت باعث می شود که تصمیمات غلط بگیرند.
اودیپ انسانی جویای دانایی است و همین حقیقت جویی او باعث شد تا در نهایت خود با دستان خود گرفتار نفرینی شود که برلبان جاری ساخته بود. اگر اودیپ اسراری در پیدا کردن قاتل لائیوس نداشت، اگر بعد سخنان تیرزیاس بر کرئون شک می کرد و مسئله به قدرت رسیدن کرئون را پیگیری می نمود، اگروقتی که در خلوتگه یوکاسته، زمانی که راز کشته شدن لائیوس توسط خودش فاش شده بود به دنبال حقیقت و چوپان که تنها شاهد بود نمی رفت ویا چوپان را می کشد. اگر حرف پیک را باور نمی کرد و در پی حقیقت ماجرا نبود هرگز یوکاسته خودکشی نمی کرد و هرگز اودیپ کور نمی شد. اما ذهن حقیقت جو، دل پاک و صادقش به او اجازه چنین کارهایی را نمی داد، پس او باید به حقیقت و دانایی نزدیک می شد.
برای رسیدن به دانایی هر انسانی باید مراحلی را طی نماید و بعد زمانی که به دانایی و حقیقت رسید عذابی بزرگ او را فرا می گیرد زیرا دانایی رنج است برای او همان گونه که اودیپ با کور کردن و راندن خود از شهر این عذاب را بر جان خود خرید زیراباید تاوان دانایی را بپردازد.
او چشم سر را نابینا کرد تا چشم دل ببیند. واین عذاب او برای دانایی اوست.
منابع:
1- افسانه های تبای، سوفوکل، شاهرخ مسکوب،شرکت سهامی انتشارات خوارزمی
2-پرومته در زنجیر، اشیل، شاهرخ مسکوب، چاپ خانه افست گلشن
3- فن شعر، ارسطو، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر
4- تاریخ تئاتر جهان ، اسکار گ براکت، هوشنگ آزادی ور، انتشارات مروارید